تبليغاتX
غم نامه دل
 
بسم الله الرحمن الرحيم
 
 

anja ke eshgh hokm miranad mahal sare taslim foroud miyavarad

 

 

 

گفتي من سالها است كه از علاقه شما به خودم اگاه بودم به من فرصت بديد تا با خانوادم صحبت كنم و بعد شما رو در جريان مي زارم الانم اگر اجازه بديد من برم كه خيلي ديرم شده

هر چند دلم نمي خواست بري دلم مي خواست بيشتر باهات صحبت كنم درو دل كنم اما آه ه.......

تو رفتي و تكه ديگري از  قلب منو با خودت بردي

خوشحال بودم از اين كه با تو حرف زده بودم از اين كه اين ناگفته ها كه رو دلم سالها سنگيني مي كر د رو به تو عزيز دل گفته بودم سر حال و خوشحال پيش امير رفتم چقدر دلم مي خواست امير رو در جريان بگذارم باهاش از راز دلم حرف بزنم اما نه هنوز زود بود بايد بيشتر صبر مي كردم تا از بابت فريبا مطمئن تر بشم وقتي پيش امير رقتم در مورد تصميمي كه در خصوص خريدن ماشين گرفته بودم باهاش صحبت كردم قرار شد فردا بعد ظهر باهام به چند تا بنگاه كه اشناي امير بدن سر بزنيم دلم مي خواست هر چه زودتر به ارزوهام برسم دلم مي خواست بهترين زندگي رو براي فريبا مهيا كنم يه حس خوبي داشتم به حس وصف نشدني نمي دونم چطوري بگم اما دلم مي خواست هميشه حالم اينجوري باشه انگاري خوشبختي رو نزديك به خودم حس مي كردم شايد يك قدم ديگه بايد بر مي داشتم تا به خوشبختي برسم وقتي به خونه رسيدم هيجان زباد مانع از خوابيدنم مي شد مرتب قرار امروزم با فربيا حرفايي كه بهش زدم رو مرور مي كردم خوابم برد نمي دونم كي اما وقتي با صداي ساعت بيدار شدم نزديك اذان صبح بود بعد از خوندن نماز صبح دوش گرفتمو اماده رفتن به دفتر مجله شدم انروز هم مثل هر روز ديگه ايي كارمو انجام دادم طبق قرار ي كه با امير داشتم بعد از كارم به چند تا بنگاه ماشين سر زديم البته پول من زياد نبود نميتونستم ماشين صفر بخرم بلاخره بعد از كلي كشتن ماشين مناسب و خوبي رو پيدا كرديم كه قرار شد فردا براي معامله و خريداري ماشين به بنگاه بريم از امير دعوت كردم كه انوشب رو به منزل من بياد تا كمي با هام صحبت كنيم اميرهم مقل ه ميشه درخواست منو قبول كرد واقعا از خدا ممنون هستم كه دوستي به خوبي امير دارم هميشه در سخت ترين شرايط كنارم بوده انروز امير خيلي خوشحال بود ازش پرسيدم چي شده گفت بهت مي گم اما قبلش برو دوتا چاي خوش رنگ بريز تا گلوي خشك شدم نرم بشه واسه حرف زدن تا خود صبح وقتي باسيني چايي امدم امير به شوخي گفت ماشاالله ديگه وقتشه بايد برات استين بالا بزنم از حرفش خندم گرفت خلاصه  اون شب امير از ماجرای امروز صبح و حرفايي كه به نيكو زده بود برام گفت

امير: فريد امروز بعداز اين كه كلاس تموم شد از نيكو خواستم كه باهم صحبت كنيم اولش قبول نكرد اما وقتي سماجت منو ديد راضي شد باهاش حرف زدم از خودمو خانوادم و دلم بهش گفتم فريد نيكو خيلي عوض شده بود مثل سابق با من تندي نكرد به حرفام گوش كرد وقتي حرفام تمام شد  گفت با خانوادش صحبت مي كنه واي فريد وقتي اينو گفت انگاري تمام دنيا رو به هم دادن نمي دوني اون لحظه چه حالي داشتم از حرف امير خندم گرفت برام جالب بود كه دوتامون يه جورايي هم زمان اين كار رو كرديم  من با فريبا صحبت كردم وامير با نيكو  دقيقا حالشو مي فهميدم خوشحال بودم همه از بابت امير و هم خودم صورتشو بوسيدم و براش ارزوی موفقيت كردم بهش گفتم امير يادت يه روز بهت گفتم صبر داشته باش من به قدرت عشق ايمان دارم مي دونستم هيچ كس نمي تونه دست رد به سينه يك عشق واقعی و صادق بزنه خوشحالم رفيق

انوشب هم تمام شد و صبح روز بعد مثل هر روز ديگه سر كار رفتم  براي بعد ظهر خيلي خوشحال بودم اين اولين چيزي بود كه با پ.ل خودم و ا ز دست رنج خودم خريداري مي كردم تصميم گرفتم بعد از خريدن ماشين با امیر يه گشت حسابي بزنيم  

وقتي كليد ماشين رو به دستم دادن تازه باورم شد كه منم مي تونم رو پاس خودم بايستم  از امير خواستم كه شام مهمون من هر جا دوست داره بريم اما قبول نكرد و در عوضش يه پيشنهاد عالي داد  قرار شد جمعه صبح دو نفري يه سفر چند روزه با ماشين من بريم شمال واقعا پيشنهاد خوبي بود سالها بود كه مسافرت نرفته بودم از طرفي اين سفر براي تغيير روحيه هر دمون لازم بود فرداي اون روز من درخواست مرخصي دادم و قرار شد جمعه صبح زود از خونه ما به سمت شمال حركت كنيم  واي نمي دوني چه حالي داشتيم مثل بچه ها شده بوديم كلي خوراكي خريدمو و تا خود صبح از هيجان چشم  رو هم نذاشتيم  صبح زود  راه ا فتاديم از وقتي كه گواهي رانندگي گرفته بودم اين اولين باري بود كه با ماشين خودم رانندگي مي كردم دلهره داشتم اما خوب چيزي به روي خودم نياوردم . چون صبح زود حركت كرديم به ترافيك هميشگي تهران برنخورديم به قول امير در رفتيم هواي خيلي خوب بود با خودم تصميم گرفته بودم توي راه از ما جراي خودمو و فريبا با امير صحبت كنم دنبال يه فرصت مي گشتم تا سر صحبت و رو باز كنم و راز دلمو به تنها دوست و برادرم بگم من كه كسي رو نداشتم دلم مي خواست توي اين راه امير برادرانه همراهم باشه

 

 

 

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25 ساعت 12:16  توسط  ه.ح | 

 

اون روز بد جوري تو حال و هواي خودم غرق بودم كه امير پبشنهاد كرد براي تغيير تو حال و هواي جفتمون يه گشتي تو شهر بزنيم منم قبول كردم تو ماشين همش به اتفاقات كه تو اين چند مدت افتاده بود فكر مي كردم باورش سخت بود همه چيز مثل مثل يك تراژدي غم انگيز از جلوي چشمام رد مي شد حالم خوب نبود امير مرتب باهام صحبت مي كرد اما من انقدر غرق افكار خودم بودم كه نمي فهميدم امير چي داره مي گه و خودم چي دارم جواب مي دم با صداي امير به خودم امدم انگاري زياد جواب هاي پرت بهش داده بودم كه متو جه حال من شده بود

امير :  فريد چي شده ؟ كجايي حواست با من هست؟

فريد:  اره اره بگو چي شده؟

امير: فريد تصميم گرفتم يكبار ديگه از نيكو خواستگاري كنم فريدتمام شب و روز دارم به نيكو فكر مي كنم نظر تو چيه ؟ دوباره درخواستمو بگم ؟ اخه مي دوني الان امادگيم  واسه ازدواج بيشتر از قبل، از نظر شغل مي گم شايد نيكو هم تو اين مدت دلش از  كينه خالي شده باشه

فريد: اره موافقم  حتما اين كار رو بكن

امير: راستي فريد تو بايد از اين حال و هوا دربياي بايد بشي  فريد سابق مي دونم خيلي برات سخته اما اينطوري نمي توني ادامه بدي باور كن خود عزيز هم ناراحت مي شه

فريد : امير مي خوام اما سخته طول مي كشه تو كمك كن تنهام نزار به خدا خيلي تنهام خيلي ....... بغض بد جوري راه گلوم رو بسته بود دوباره با ياداوري اين غم اشك از چشمام جاري شد و امير باز بردانه منو دلداري مي داد

بعد از هواي خوري به اصرار امير شام رو بيرون خورديم از امير خواستم امشب به منزل ما بيادو منو تنها نزاره امير هم موافقت كرد و همراه من به امد . خونه حال عجيبي داشت انگاري دلش واسه عزيز تنگ شده بود مثل دل من  واسه امير جا انداختم هر دو تو جاي خوابيمون دراز كشيديم هر د و غرق تو افكار خودمون بوديم نمي دونم كي بود كه خوابم برد خواب عزيز رو ديدم كه سر روزانوهاش گذاشته بودم از من مي خواست دوباره همون فريد سابق بشم دلخور بود بخاطر اين همه بيقراري  هاي من با صداي ساعت از خواب بيدار شدم  دم سحر بودو  وقت نماز وضو گرفتمو نماز خوندم بعد از نماز كلي يا خدا خلوت كردم ازش خواستم كمك كنه تنهام نزاره بهم توان بده انگيزه دوباره بده دلم مي خواست مثل سابق بشم مدت ها با خداي خودم درد و دل كردم بعد از اين صحبت ها انگاري سبك شده بودم انگاري دوباره نيرو گرفته بودم مصمم شدم اروم شدم

سفره صيحانه رو چيدم و كمي صبحانه خوردم دلم نيومد امير رو از خواب بيدار  كنم همين كه داشتم كفش هامو پام مي كردم كه برم سر كار امير رو تو چارچوب درديدم صبح به خير بهش گفتم و دست رو شونه اش گذاشتم وگفتم امير صبحانه حاظره برو بخور من بايد برم امير متعجب نگاه من مي كرد انگاري تغييري رو كه بعد از نماز صبح در خودم احساس مي كردم امير هم مي ديد لبخندي زد و گقت رفيق خوشحالم كه دوباره سر حال و سر زنده مي بينمت تشكر كردم و راهي محل كارم شدم دلم مي خواست پرانرژي تر از قبل كار كنم دلم واسه فريبا تنگ شده بود واسه شبهايي كه تا صبح به يادش چشم رو هم نمي ذاشتم روزهايي كه چشمام تمام كوچه رو به دنبال  اون مي گشت نمي دونم يه  لحظه با ياداوري اون دوران دلم هوري ريخت پايين

نكنه فربيا تو اين مدت ازدواج كرده باشه؟ نكنه منو فراموش كرده باشه؟بك دفعه ترسيدم خدا كنه فكر هاي من درست نباشه چون اگر اين اميد ر و هم از دست بدم نمي دونم چي به سرم مي ياد ؟ با خود تصميم گرفتم در اولين فرصت برم و تمام ناگفته ها رو بهش بگم بايد مطمئنش مي كردم به عشقم به علاقم به خواستني كه با تمام وجودم عجين بود اون روز هم كار تمام شد از فردا كلاسها شروع مي شد من بايد سر كلاس ها حاظر مي شدم بايد اين ترم اخر رو هم مي گذروندم موقع برگشن به خونه با خودم فكر مي كردم كه چي كار كنم تا زودتر به انچه كه مي خوام برسم واسه خودم برنامه ريزي مي كردم و نقشه مي ريختم تو اين مدت كه مشغول كار كردن بودم مبلغي پول پس  انداز كرده بودم با خودم تصميم گرفتم با اين پول ماشيني رو بخرم كه هم كار خودم راه بيفته و هم اوقات بيكاري وسيله ايي براي كسب درامدم بشه من خيلي دلم مي خواست بعد از اتمام درسم يه شركت بزنم سرمايه زيادي نداشتم كسي رو هم نداشتم كه ازش كمك بگيرم بايد تلاش مي كردم تا زندگي خوبي رو واسه خودم وفريبا فراهم كنم وقتي افكارم به اين نقطه رسيد انگاري دلم قنج رفت فريبا يعني مي شه من و فريبا يك روز شريك زندگي هم بشيم واي خدا تو فقط شاهد بودي كه من واسه رسيدن به فربيا چقدر تحمل كردم چقدر ناله كردم چقدر به درگاهت دعا كردم خدا كمك كن

بايد بهش مي گفتم بايد با  فريبا حرف مي زدم اينجوري دلم اروم مي شد وقتي به خونه رسيدم امير خونه نبود خسته بودم كمي استراحت كردم بعدشم شام مختصري خوردم و خوابيدم بايد فردا صبح دانشگاه هم مي رفتم تو اين مدت كلي عقب افتاده بودم وقتي از خواب بيدار شدم باورم نمي شد اين همه خوابيده باشم خيلي سرحال بودم بعد از خوردن صبحانه راهي دانشگاه شدم قبل از شروع كلاس توي راهرو دانشگاه با چشمام  دنبال فربيا مي گشتم هر طرفي رو نگاه مي كردم  تا شايد ببينمش اما انگاري نبود كلاس شروع شد اصلا حواسم به درس نبود هر چقدر تمركز مي  كردم باز فايده نداشت دوباره دلشوره و نگراني به سراغم اومده بود ترس  از  اين كه فربيا رو هم  از دست بدم بايد امروز بهش مي گفتم . كلاس درس بدون اين كه من چيزي ازش بفهمم تمام شد غرق در افكار خودم بودم كه از دور تصويري اشنايي رو ديدم با خودم گفتم حتما باز خيال دلم نمي خواست پلك بزنم مي ترسيدن با پلك زدن اين خبال قشنگ  رو از دست بدم وقتي از كنارم رد شد تازه به خودم اومدم نه خيال بود نه خواب اره فربيا بود انگاري به صندلي ميخ شده بودم توان حركت نداشتم اما نه ديگه درنگ كردن فايده نداشت بلند شدم خودمو بهش رسوندم با دست پاچگي و صداي لرزون گفتم خانم رحمان

ايستاد به سمت من برگشت سلام كردم مثل هميشه سر به زير اروم جواب سلاممو دادي بعد از كلي من من كردن گفتم مي خواستم باهاتون صحبت كنم همين امروز سكوت كرده بودي نگران بودم از سكوتت مي ترسيدم نكنه قبول نكني؟ نكنه بگي؟

باز هم با همون صداي دلنشين هميشگي گفتي باشه من در خدمتم اما الان كلاس دارم بزاريد براي بعد از كلاس نمي دونم چطوري حس و حالم رو برات شرح بدم باورم نمي شد تو قبول كني  بهت گفتم خانم رحمان اگر ممكنه پارك روبه روي دانشگاه صحبت كنيم موافقت كردي قرار شد ساعت دوازده پارك روبه روي دانشگاه هميدگر رو ببينم دل تو دلم نبود اين چند ساعت به اندازه چند سال طول كشيد از دور ديدم داري مي ياي ضربان قلبم شدت گرفته بود عرق كرده بودم با اين كه تو اين چند ساعتي  كه روي نيمكت پارك با خودم حرفامو مرور كرده بودم اما باز احساس مي كردم نمي تونم حرف بزنم زبونم سنگين شده بود وقتي نزديك شدي  روبه روي هم ايستاديم سلام كردم و سلام كردي  باور كن فريبا اصلا فراموش كردم كه چي بايد مي گفتم دقايقي طول كشيد تا تنوستم به خودم مسلط بشم بايد امروز حرفمو بهت مي گفتم  بعد از مكث چند دقيقه ايي من گفتي اگه ممكنه حرفاتون رو بگيد چون من بايد هر چه زودتر برم خيلي سخت بود حرفاي چند ساله رو توي چند دقيقه گفتن اما نه من بايد مي گفتم نفس عميقي كشيدم بدون كه نگاهت كنم گفتم خانم رحمان مدت ها است كه بهتون علاقه دارم اينو قبلا هم بهتون گفتم باور كنيد كه عشق من عشق ساده و زود گذر نبوده كه اگر اين بود گذر زمان ا ونو كم رنگ مي كرد خانم رحمان من واقعا نمي دونم چطوري ناگفته هاي دلمو بهتون بگم نمي دونم خبر داريد يا نه من كسي رو ندارم پدرم سال ها پيش فوت شدن مادرم هم كه وقتي من دو ساله بودم ا زدواج كرده و خارج كشور زندگي مي كنه ازش هيچ خبري ندارم حتي نمي دونم كدوم كشور زندگي مي كنه پدر بزرگم سالها پيش به رحمت خدا رفت و عزيز .... به اينجا كه رسيدم حال غريبي بهم دست داد عزيز همه كس من بود و متاسفانه اونم از دست دادم كسي رو ندارم تا در حقم بزرگي كنه من مي خواستم رسما از شما خواستگاري كنم مي دونم شما لياقت بهترين ها رو دارريد اما من بهتون قول مي دم تا اخرين نفس كنارتون باشم و خوشبختتون كنم به اينجا كه رسيد منتظر جوابي از تو بودم ضربان قلبم شدت گرفته بود و تمام بدنم يكپارچه اتيش بود حرفي نمي زدي و اين منو نگران تر مي كرد بعد از مكث كوتاهي گفتي

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در جمعه 1387/06/29 ساعت 1:44  توسط  ه.ح | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها چيزي كه از خدا مي خواستم سلامتي عزيز بود  با صداي اذان صبح بود كه به خودم امدم و وضو گرفتمو خودمو به نماز خانه رسوندم دلم مي خواست هر چه زودتر خودمو به درگاهش برسونم ازش مدد بخوام خدايا من تحمل تنهايي رو ندارم خدايا من بي كس تر از اونم كه بخواي بي كسم كني خدايا عزيز رو به خودت سپردم خودت به من برش گردون همنطور كه اشك  مي ريختم با خدا درد و دل مي كردم سر به روي مهر خوابم برد توي خواب پدرمو ديدم  كه لبخند مي زد و منو نگاه مي كرد بهش گفتم پدر عزيز مريضه حالش خوب نيست من مي ترسم پدر من تحمل تنهايي و دوري از عزيز رو ندارم لبخندي زد و گفت پسرم تو تنها نيستي تو تنها نيستي با صداي هق هق گريه از خواب پريدم ديدم يه اقاي ميانسالي با يه ليوان اب بالاي سرم نشسته و بهم ميگه پسرم نگران نباش خواب مي ديدي وقتي به خودم اومدم و به ساعتم نگاه كردم ساعت از 8 صبح گذشته بود سريع خودمو به بخش رساندم و از پرستاران حال عزيز رو پرسيدم  بازم دلشوره بازم نگراني عزيز هنوز همنطور بود واي خدا ديگه نمي تونم چي مي خوات بشه خدا من فقط به تو اميد دارم منتظر دكتر نشستم تا بياد عزيز رو معاينه كنه  ساعت حدود ده صبح بود كه دكتر جهت ويزيت بيماران بخش سي سي يو امد  منتظر شدم تا ويزيت بيماران تمام بشه تا خودم شخصا حال عزيز رو از دكتر بپرسم  وقتي دكتر از بخش خارج مي شد سراسيمه به دنبالش دويدم و حال عزيز رو پيگير شدم دكتر سري تكون داد گفت همچنان همون وضعيت رو دارن واي انگاري تمام دنيا روي سرم خراب شد نمي دونم چرا چرا فكر مي كردذم دكتر الان بهم مي گه حالش كامل خوب شده مي توني مرخصش كنه چرا چرا ؟ با كوهي از درد از بيمارستان خارج شدم خودمو به محل كارم رسوندم و درخواست مرخصي كردم بعد از اينكه از دفتر مجله خارج شدم سرگردان بودم خونه كه نمي تونستم برم چون دلشو نداشتم جاي خالي عزيز قلبمو اتيش مي زد سرگردان تمام شهر رو زير پا گذاشتم دلم مي خواست با كسي حرف بزنم گاهي و.قتا به خودت مي ياي و مي بيني خيلي بي كسي خيلي تنهايي اونوقته كه مي فهم هيچ چي بدتر از بي كسي بي هم زبوني نيست دلم مي خواست يكي دردمو تسكين بده قلب خستمو ارامش بده  تو همين افكار بودم كه ياد امير افتادم شمارشو گرفتم وقتي صداشو شنيدم بي اختيا رگريه كردم امير از پشت خط مرتب مي گفت فريد چي شده بگو بابا تو كه منو داري مي كشي بگو؟ گفتم امير بيا هر جا هستي بيا دارم مي ميرم از بي كسي از تنهايي، عزيز .........ادرس جايي رو كه بودم بهش دادم و منتظر شدم تا بياد سريع خودشو به من رسوند از چهرش كامل مي شد نگراني رو خوند وقتي اومد پرسيد چي شد ه فريد عزيز چي شده سرمو رو شونه هاش گذاشتم و گريه كردم وقتي كمي اروم شدم گفتم عزيز ديشب حالش بد شد بردمش بيمارستان الانم توي سي سي يو بستري شده حال خوبي نداره  مي ترسم امير مي ترسم من به جز عزيز كسي رو ندارم امير چي كار كنم من تحمل ندارم به خدا از ديشب تا حالا از بس فكر و خيال كردم دارم داغون مي شم امير كمي فكر كرد و گفت مي خواي ببريمش بيمارستان خصوصي شايد بهتر باشه گفتم نه دكترش دكتر خوبيه در ضمن چون وضع خوبي نداره مي ترسم جا به جاش كنم امير فقط دعا كن امير تنهام نذار من ....باز گريه امانم رو بريد ساعت حدودا 3 بعد ظهر بود كه با امير براي ملاقات رفتيم اما بخش سي سي يو ملاقات نداشت مي خواستم فقط از حال عزيز جويا بشم وقتي خودمو به بخش رسوندم از پرستار پرسيدم حال خانم ملكي  چطوره ؟ نگاهي به من انداخت و گفت شما كجا رفتين؟ مي دونيد چقدر پيجتون كرديم؟ گفتم چي شده گفت مي گم صبر كنيد بعد از اين كه من من كرد با صداي لزران گفت متاسفم خانم ملكي........ ديگه هيچي نفهميدم وقتي به خودم امدم امير رو بالاي سر خودم ديدم و خودمو رو تخت بيمارستان كمي كه مرور كردم تازه فهميد چه بلايي به سرم امده تازه فهميدم چي شده و من بدبخت شدم واي خدا تو كه تنهايي منو ديده بودي چرا تنها ترم كردي همينجور كه با خودم حرف مي زدم و ا شك مي ريختم امير منو دلداري مي داد اما غم به اين بزرگي رو مگه مي شد تحمل كرد مگه مي شد اروم بود مگه مي شد اشك نريخت مگه مي شد داد نزد امير ديدي بي عزيز شدم ديدي تنها شدم ديدي امير تو بگو من بعد از عزيز چه كنم؟ تو بگو.... باصداي گريه من و اه و ناله هالم پرستار با يك ا مپول مسكن وارد اتاقم شد و اونو تزريق كرد چشمام سنگين شد و به خواب رفتم توي خواب عزيز رو مي ديدم كه كنار پدر و اقا جون ايستاده داره به من نگاه مي كنه گريه مي كردم و گله مي كردم كه چرا تنهام گذاشته چرا منو رها كرده عزيز گفت تو تنها نيستي منو پدر و اقا بزرگ كنار تو هستيم تو بايد صبور باشي تو مي توني صبور باشي  عزيز دست نوازشي به سرم كشيد و اشك روي گونه هامو با دستاش پا ك  كرد بوي عطر گل ياسش تمام مشامم رو پر كرده بود ارامش عجيبي داشتم  سر روي زانو هاش گذاشته بودم عزيز با مهرباني سرمو نوازش مي كرد و منو دلداري مي داد وقتي چشم باز كردم هوا روشناي صبح رو داشت امير كنار تختم نشته بود وقتي چشمام به چشم هاي خسته امير افتاد دوباره اشك تو چشمام جمع شد اما اينبار اروم تر بود تمام فضاي اتاق بوي عزيز رو مي داد و تمام وجودم پر از مهر عزيز بود لحظات پر از التهابي بود لحظات فقدان عزيز لحظات دوري از عزيز لحظات تنهايي اما چهل روز گذشته بود و همچنان ناباورانه  تمام اين روزها رو مرور مي كردم كه شايد گوشه اي از خاطراتم گوشه ايي از اين ايام ردي از خيا ل و خواب باشه و من به اين باور برسم كه همه چيز يه خواب بود يه يه كابووس تلخ اما آه........

افسوس كه همه چيز واقعيت بود يه واقعيت دردناك و من در كمال ناباوري بايد اين حقيقت رو مي پذيرفتم گر چه سخت و بود اما ناممكن نبود بايد مي پذيرفتم كه بعد از اين مصيبت  گرچه عزيزنيست اما من ناچارا زنده هستم و بايد اين عمر رو بگذرونم بايد زندگي كنم تمام اين مدت حالتي بين خواب و بيداري داشتم  حس عجيبي بود . امير تمام اين روزها منو تنها نگذاشت و برادرانه منو دلداري مي داد و اگر اون نبود من قطعا نمي تونستم با اين مسئله كنار بيام  پذيرفتم كه عزيز نيست به كار و درس و خواندم ادامه مي دادم امسال سال اخر دانشگاه بود مثل گذشته دل و دماغ نداشتم اما امير خيلي كمك مي كرد تا دوباره شور و هيجان رو در من زنده كنه  انقدر در خودم غرق بودم كه حتي فريبا تو رو......... هم نه از ياد نبرده بودم خودمو از ياد برده بودم توي يكي از همين روزها بود كه تو دانشگاه متوجه نگاهاي فريبا شدم وقتي به خودم امدم كه فريبا رو كنار خودم ديديم امده بود نزديك و به من تسليت مي گفت با شنيدن صداي محزون فريبا به يكباره قلبم به درد

 ا مد چقدر حس همدرديشو دوست داشتم چقدر با شنيدن پيام تسليتش اروم شدم  تلسم شده بودم  با صداي امير به خودم امدم امير نگاه معني دار به من كرد و گفت خوب نگفتي خانم كي بودن؟ لبخندي زدمو گفتم يكي از همسايگان ما هستن نگاه  شيطنت باري به من كرد و گفت مطمئني؟ فقط يه هميسايه هستن؟  نگاهمو ازش دزديم و گفتم مطمئن باش خنديد و گفت مطمئن كه نيستم اما چون تو مي گي باشه ديگه نمي پرسم هر وقت خودت دوست داشتي برام بگو

 

 

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در شنبه 1387/06/16 ساعت 2:14  توسط  ه.ح | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خداحافظ. هنوزم صداش توي گوشم است فريد منو نخواست .منو نديد حسمو نفهميد فريد من بد كردم اما دوسش داشتم باور كن دارم از غصه مي ميرم دردمو به كي بگم فريد كمك كن. گفتم صبر داشته باش من مطمئنم درست مي شه بايد به نيكو و خودت فرصت بدي به هر حال بايد تلاش كني بايد سماجت كني اگر واقعا دوسش داري نبايد با يك نه ميدون رو خالي كني بايد مصمم تر ادامه بدي بايد كاري كني كه نيكو هم عشق  تو رو باور كنه بزار باورت كنه امير بهش فرصت بده نا اميد نباش من مطمئنم همه چيز درست مي شه من به قدرت عشق ايمان دارم امير توكل كن به خدا. امير همينطور كه به حرفاي من گوش مي داد به چشماي من زل زده بود بي اختيار نم اشك تو چشمام نشسته بود نمي دونم چرا انجوري شدم وقتي به خودم اومدم كه اشك رو گونه هام چكيده بود و داشت رسوام مي كرد امير نگام كرد و گقت فريد خواهش مي كنم خودتو ناراحت نكن واقعا حرفات ارومم كرد اميدوارم كرد چقدر سبك شدم ازت ممنونم واقعا ارومم كردي فريد برام دعا كن با سر بهش گفتم حتما اما توي دلم بهش گفتم تو هم برام دعا  كن واي چقدر دلم مي خواست درد دلمو داد بزنم شايد منم سبك مي شدم شايد  صدام به گوش فريبا مي رسيد و مي فهميد كه چقدر دوسش دارم  اه ه ه ............ كي تموم مي شه  اين انتظار كي؟ 

بعد از اون روز كه امير برام حرف زد خيلي نگرانش بودم مرتب با هم تماس مي گرفتيم گاه گاهي هم هميديگر رو مي ديدم  به قولا می خواست رو پاي خودش بايسته مي خواست واسه خودش كاري دست و پا كنه با ثروتي كه داشتن و اراده ايي كه امير داشت مطمئن بودم اين مسئله خيلي زود عملي مي شه امير واسه خودش كارو  كسبي راه مي انداخت براش ا رزوي موفقيت كردم خلاصه امير دنبال كارهاي تاسيس شركت تبليغاتي خودش بود اون تو اين كار سرشته داشت و علاقه زيادي به اين كار داشت داده ،همچنان با علاقه كار مي كردم و خوشحال راضي از اين كه همه چيز به خوبي پيش مي رفت  نگاهي به تقويم انداختم اره فردا روزي بود كه جواب پذيرفته شدگان كنكور مي امد بد جوري دلشوره داشتم اما  يه حسي بهم مي گفت فريبا حتمافبول مي شه صبح خيلي زود بيدار شدم براي تهيه روزنامه اسامي قبول شدگان به نزديك ترين باجه توزيع روزنامه رفتم خيلي زود روزنامه خريداري كردم ومشغول پيدا كردن  اسم فريبا شدم فريبا رحمان  با دقت بيشتري نگاه كردم بله اسم فريبا رو ديدم واي چه حالي داشتم خيلي خوشحال بودم فريبا قبول شده بود تو رشته  كارشناسي ادبيات فارسي خيلي خوشحال بودم توي فكر و خيال خودم غرق بودم كه از دور ديدم فريبا خيلي هراسان به باجه روزنامه فروشي اومده تو صف ايستاده تا روزنامه تهيه كنه نزديك رفتم بهش سلام كردم و گفتم فكر كنم بر خريداري ا ين اومدين  بگريد من كارم با اين روزنامه تموم شده نگاهي گذرا به من كرد و سريع مشغول پيدا كردن اسم خودش شد و قتي به اسمش رسيد خوشحال و ذوق زده به من نگاه كرد و گفت قبول شدم قبول شدم دوباره و سه باره نگاه كرد  بهش تبريك گفتم و دور شدم در حالي كه فكر و خيالم پيش فريبا بود دلم مي خواست بهش بگم منم به اندازه تو خوشحالم دلم مي خواست بگم منم به اندازه تو نگران بودم اما نشد  بعد از اين اتفاق به شيريني فروشي رفتم شيريني خريدمو با جعبه شيريني به محل كارم رفتم همه با ديدن من اونم با جعبه شيريني كنجكاو شده بودن كه چي شده اما من چيزي نگفتم گفتم هيچي دلم مي خواست امروز با همكاراي عزيزم شيريني بخورم ايرادي داره ؟ همه خنديدنو گفتن تو  با اين همه مرموز بودن همه ما رو مي كشي  عيبي نداره شيريني رو بچسبيبد كه خوردن داره ها خلاصه هر كس حرفي مي زد و نظري مي داد كه شايد من زبون باز كنم بگم اما من فقط با لبخند به همشون نگاه مي كردم و خوشحال بودم  روز خوبي بود با كلي خنده شوخي به اخر وقت رسيد موقع خداحافظي همه مي گفتن بلاخره لو ندادي حكايت اين شيريني چي بود گفتم حكايتش حكايت دوست داشتن شما بود عجب غلطي كردم بابا ديگه از شيريني خبري نيست خلاصه اون روز با كلي خنده و شوخي گذشت و ساعت كارم تمام شد وقتي به خونه رسيدم با اين كه خسته بودم اما يه جورايي احساس مي كردم سر شار از انرژي هستم و دلم مي خواست قدم بزنم و حرف بزنم .نمي دونم يه حال خوبي داشتم يه حالي كه دوست داشتم هميشه داشته باشم.  بوي غذايي خوشمزه ايي كه عزيز براي شام تدارك ديده بود مشامم رو قلقلك مي داد حسابي اشتها داشتم واسه خوردن عزيز خونه نبود حدس زدم براي خريدن نان به نانوايي رفته هميشه ازش خواسته بودم كه اگر كاري بيرون از منزل داره به من واگذار كنه اما عزيز دلش مي خواست خودش به خريد  بره و مي گفت اين كار براش يك نوع تفريح و سرگرمي محسوب مي شه اين چند روزه احساس مي كردم عزيز از چيزي ناراحت و درد داره اما مرتب از من مخفي مي كرد و سعي مي كرد خودشو كاملا سر حال نشون بده اما من حس مي كردم مشكلي بايد پيش امده باشه

عزيز كمي دير كرده بود ساعت تقريبا نزديك به 8 شب بود و من به نگرانيم افزوده مي شد نتونستم طاقت بيارم خودمو به سر كوچه رسوندم از دور عزيز رو ديدم كه روي زمين نشسته خيلي نگران شدم خودمو سراسيمه به عزيز رسوندم تمام صورتش خيس عرق بود و دستشو رو قلبش گذاشته بود واقعا نگران و مضطرب بودم كمكش كردم تا از جا بلند شد بهش گفتم عزيز حالت خوبه با لبخندي هميشگي گفت اره مادر اما واقعا حال خوبي نداشت التماسش كردم كه برسونمش به بيمارستان اما قبول نكرد گفت  فقط داروهامو بخورم خوب مي شم گفتم باشه داروهاتو بخور اما بايد  دكتر هم بريم عزيز تو كه نمي خواي منو عذاب بدي مي خواي؟ اشك توي چشماش حلقه زد گفت نه مادر تو عزيز دل مني گفتم پس خواهش مي كنم به حرفام گوش كن خواهش مي كنم براي اين كه خيال جفتمون راحت بشه بريم پيش دكتر با اصرار من راضي شد عزيز رو به خونه رسوندم سريع يه اژانس گرفتم و با هم به نزديك ترين بيمارستان رفتيم وقتي دكتر از عزيز نوار قلب گرفت تشخيص داد كه بايد  سريعا بستري بشه حال بدي  داشتم نگران بودم مي ترسيدم كاش كسي رو داشتم كه توي اون شرايط بهم دلداري مي داد باهم براي عزيز دعا مي كرديم وقتي مراحل  تشكيل پرونده تكميل شد و عزيز بستري شد از من خواستن به منزل برگردم چون بخش سي سي يو همراه نمي خواست اما من دلم اينجا بود پيش عزيز. تمام شب رو توي محوطه بيروني بيمارستان قدم مي زدم و از خدا مي خواستم كه خودش به من رحم كنه واقعا تنها كسي كه توي زندگي داشتم عزيز بود و نبودش قطعا منو به نابودي مي كشوند اه خدا چقدر خوشي امروز من بي دوام بود چقدر زود گذشت

 

 

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05 ساعت 18:33  توسط  ه.ح | 

 

و رفتم خونه با اين كه غذاي اماده از دست پخت عزيز داشتم اما دلم مي خواست اولين باري كه امير به منزل ما مي ياد با يك غذاي داغ و تازه ازش پذيرايي كنم.

برنج رو پاك كردم مرغ رو هم روي گاز گذاشتم تا اب پز بشه  مشغول مرتب كردن خونه  شدم  تقريبا كارم تموم شده بود كه صداي زنگ خونه بلند شد رفتم و دررو باز گردم  امير بود مثل هميشه لبخندي به روي لب داشت هميديگر رو در اغوش گرفتيم ازش دعوت كردم كه بياد تو وقتي پاشو توي حياط گذاشت  محو تماشاي حياط و حوض و باغچه كوچك ما شد بعدشم يه نفس عميق كشيد و چشماشو بست به شو خي گفتم امير اين همه راه نيومدي كه اينجا بخوابي خنديد و گفت نه فريد دلم لك زده بود واسه  يه همچين جايي چه حس خوبي دارم چه ارامش خوبي بهم دست داده بهش گفتم بيا بريم تو خونه گفت باشه بزار يك كم ديگه بمونم مي يام  بهش گفتم تا تو بياي من برم يه چاي تازه دم واسه دو تامون بريزم  خيلي خوشحال بودم كه  امير دعوت منو قبول كرده چون اصلا تاب تنهايي رو نداشتم چايي رو ريختم اما امير همچنان لب ايوان نشسته بود دلم نيومد صداش كنم سيني چاي و ظرف ميوه رو بردم تو حياط،

گفتم  بفرما چاي توي حياط مي چسبه لبخندي زد و كنار تخت نشست مشغول نوشيدن چايي بوديم گفتم خوب چه خبر چي كارا مي كني ؟ خنديد و گفت زندگي سازش و تحمل گفتم افرين خيلي خوبه با دلت چي كار كردي گفت هيچي فعلا  تحمل مي كنم تا جرات اعتراف پيدا كنم اهي كشيدم و گفتم درد بدي است امير مي فهمم، چشماش گرد شد خيره نگاه من كرد . گفت افرين دادش فريد از كي؟ گفتم چي از كي؟ گفت مبتلا شدي دچار شدي عاشق شدي؟ يكه خوردم دوزاريم افتاد سوتي دادم، بهش گفتم اهان نه خبري نيست همينجوري يه چيزي گفتم خنديد و گفت خوب دوست نداري نگو اما اره سخته منم مي فهممت چشمكي بهم زد و خودشو مشغول پوست گرفتن ميوه كرد منم چيزي به روي خودم نياوردم و مشغول نوشيدن بقيه چايم شدم براي چند دقيقه رفتم توي حال  هواي خودم با  صداي امير به خودم امدم گفت فريد  بوي سوختن مي ياد گفتم چي ؟گفت بوي سوختن، تازه متوجه شدم كه شام امشب ما پريد. سريع خودمو رسوندم تو اشپزخونه بله مرغ ها كاملا سوخته بود اما خدا رو شكر برنج خوب بودو دم كشيده بود پشت سر من امير وارد اشپزخونه شد خنديد و گفت به به اشپز باشي  دست گل به اب دادن  امشب گشنگي ديگه؟ گفتم نه غذا كه هست عزيز كلي غذ ا درست كرده اما دلم مي خواست خودم يه غذاي توپ بپزم اما شرمنده نشد

خورشت قيمه ايي كه عزيز ار قبل درست كرده و توي فريزر گذاشته بود گرم كردم و با برنجي كه خودم درست كرده بودم سفره شام رو چيدم مشغول خوردن شديم بعد از دو روز اين شام خيلي به من چسبد چون واقعا تنهايي ميل به خوردن نداشتم  بعد از جمع كردن سفره شام و شستن ظرف ها دو تا چاي تازه دم براي خودم و اميرريختم ساعت حول و حوش ده شب بود اما خوابم نمي يومد چايي رو خورديم و مشغول صحبت شديم توي تمام اين مدت امير حرف مي زد من گوش مي دادم و جاي كه نظرمو مي پرسيد نطر مي دادم كم كم دو تامون چشمام هامون سنگين شد و خواب به سراغمون اومد جاي امير رو كنار خودم انداختم و هر دو توي جاي خودمون دراز كشيديم همين كه سرمو روي متكا گذاشتم بي اختيار رفتم تو فكر فريبا خيلي دلم هواشو كرده بود خيلي بي قرار ديدنش، شنيدن صداش بودم باصداي امير به خودم اومد كه گفت چيه فريد هنوز بيداري؟ به چي فكر مي كني؟ خنديدم و گفتم تو به چي فكر مي كني؟ گفت من كه معلومه به تنهايييم به غصه هام،به نيكي به عشق، به زندگي كه بااومدن نيكي چقدر مي تونه براي من شيرين بشه، چي مي دونم به همه چي و حتي به تو،  گفتم به من گفت اره به تو  پرسيدم چطور؟ گفت به اين كه داري راز دل عاشقتو از من مخفي مي كني. گفتم عشق من نه كي گفته گفت فريد نمي خوات از من مخفي كني من خودم بدتر از تو هستم تمام اين حالت ها و اين روزها رو گذروندم و مي گذرونم باشه اگه نمي خواي چيزي در موردش بگي نگو اما انكار هم نكن گفتم نه امير شايد تو راست بگي اما بهت مي گم به موقعش گفت هر وقت دلت خواست و خواستي از تجربيات يك عاشق تنها استفاده كني حتما بهم بگو. از اين حرفش خندم گرفت اخه من قبل از اونكه امير عاشق بشه دچار فريبا شده بودم و اون بي خبر بود با خنده بهش گفتم كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي گفت داشتيم باشه  حالا ديگه من شدم كل و كچل باشه داش فريد به هم مي رسيم خلاصه كم كم از تكاپو وكل انداختن خسته شديم به خواب رفتيم .ساعت رو هم براي صبح زود كوك كردم صبح طبق روال هميشه با صداي ساعت بيدار شدم و رفتم وضو گرفتمو نماز صبح رو خواندم هميشه از اين دم سحرگاه خيلي خوشم مي يومد يه حسي غريبي داشتم يه حس خوب انگاري خودمو به خدا نزديك تر از هر موقع ديگه حس مي كردم مثل هميشه براي عزيز و سلامتيش دعا كردم و براي توي فريباي عزيزم كه به تمام انچه كه استحقاقشو داري برسي براي تو عزيزترينم  اه .................

بعد هم رفتم و صبحانه رو حاضر كردم و ميز.رو هم براي امير اماده كردم دلم نيومد بيدارش كنم براش ياداشت گذاشتم  كه من ظهر خونه نمي يام و ازش معذرت خواهي كردم.  توي تمام اين روزها و شب ها كه عزيز نبود امير واقعا منو ازتنهايي وحشتناكي كه داشتم نجاتم داد خلاصه بعد از يك هفته عزيزداشت بر مي گشت با كمك امير خونه رو مرتب كردم و و حياط رو اب و جارو با ماشين امير رفتيم فرودگاه دنبال عزيز عزيزتا چشمش به من افتاد اغوش گرم و پر مهرشو برانم  باز كرد و من چون كودكي در اغوشش جا گرفتم امير امد جلو و به عزيز سلام كرد  عزيزجواب سلام امير رو به گرمي پاسخ داد و من براش تعريف كردم كه امير دوست خوبم توي اين مدت كنار من بوده و عزيز خيلي از اين بابت خوشحال شد و از امير تشكر كرد  امير من و عزيز رو خونه گذاشت  و خودش رفت

ده رو زديگه كنكور شروع مي شد فريبا بايد امتحان مي داد براش از صميم قلب ارزو كردم كه موفق بشه . دقيقا حال و هواي  فريبا رو حس مي كردم اضطرابي كه خودم داشتم و هيجاني كه به يك باره شب امتحان تمام و جودمو گرفته بود يادم امد واي چه زود گذشت اون وقتا فكر مي كردم قبول شدن تو كنكور واقعا كار من نيست و فقط معجزه مي تونه كمك كنه ولي واقعا تلاش خودم و كمك خدا موفقم كرد گرچه اون موقع به خودم اطمينان نداشتم و حس مي كردم واقعا نمي تونم. خدا رو شكر مي كنم به خاطر اين كه هيچ وقت در لحظات سخت زندگي منو تنها نذاشت همراه و كمكم بود هميشه دستهاي نامرئي خدا رو حس مي كردم و مي كنم وقتي از همه دنيا خسته و نا اميد هستم گرماي دستهاي نامرئي خداست كه منو به حركت و ا مي داره منو دلگرم مي كنه خدايا ازت ممنونم و خوشحالم كه تو رو دارم، منو تنها نزار خدا خدايا به فريبا كمك كن كمك كن به ارزوهاش برسه خدايا نااميدش نكن اين رو از صميم قلب ازت مي خوام .بالاخره روز  موعد فرا رسيد امروز روزي بود كه فريبا بايد براي امتحان كنكور مي رفت كاش مي تونستم بدرقه اش كنم كاش مي تونستم بهش دل گرمي بدم اما ا فسوس كه نمي شد اما تو خيالم فريبا رو بدرقه كردم براش ارزو كردم كه قبول بشه واقعا حس مي كردم كه فريبا چقدر از اين كه براش دعا مي كنم و اميدواري مي دم خوشحال و سر حال شده بازم رفته بودم تو رويا، توي خيال اه چقدر اين خيال رو دوست داشتم چقدر اين حس غريب رو دوست داشتم عاشق بودم عاشق و با تمام وجودم راضي از اين حس از جوشش عشق  انرژي كه با عشق داشتم منو سر پا نگه داشته بود منو قوي مي كرد منو مصمم مي كرد كه گام هاي محكم به سوي هدفم بر دارم با خودم تصميم گرفتم بعد اعلام نتايج  كنكور حتما به عزيز ما جراي علاقه ام رو بگم كه شايد بشه قدم هاي اوليه رو برداشت با فكر به  اين موضوع ضربان قلبم تند مي زد نفسم به شماره مي افتاد باورم نمي شد يعني مي شه يك ماه ديگه  واي خدايا كمكم كن . مثل  هميشه سخت سر گرم كار بودم از كارم راضي بودم اما من هدفهاي بزرگتري د اشتم دلم مي خواست بعد  از تمام شدن درسم دنبال كار جديدي برم دنبال رسته خودم بايد ا لان سخت كار مي كردم كه دست  كم هزينه اين كا رو جور كنم سخت بود اما شدني من مي دونستم كه موفق مي شم  توي اين روزها اينقدر سرگرم كارم بودم كه از دوست عزيزم امير هم يي خبر بودم دلم براش واقعا تنگ شده بود تلفن رو برداشتم و شمارشو گرفتم وقتي تلفن رو جواب داد باورم نمي شد صداي امير باشه صداي بغض گرفته ايي از اون ور خط گفت الو فريد............ نگران شدم با نگراني گفتم امير چيزي شده تو رو خدا بگو دارم ار نگراني مي ميرم گريه مي كني چي شده امير بگو با اشك با همون حالت بغض گرفته گفت نيكو نيكو منو نخواست از من بدش مي ياد فريد ديدي اميدم نا اميد شد بهش گفتم... درست تعريف كن ببينتم چي شده؟ اصلا نه مي خوام بينمت بيا خونه ما گفت نه ،گفتم پس كجا هر جا تو بگي گفت بيا پاركي كه  هميشه با هم مي رفتيم سريع لباس پوشيدم و  از عزيز خداحافظي كردم رفتم وقتي رسيدم امير رو ديدم كه روي نيمكت توي پارك نشسته و صورتشو بين دو دستش گرفته بهش نزديك شدم و دست هامو روشونش گذاشتم بلند شد سر روي شونه هاي من گذاشت گريه كرد مي فهميدم چه دردي مي كشه حسي مي كردم نمي دونستم چي بهش بگم كه ارومش كنه اما نه بايد گريه مي كرد شايد سبك مي شد بايد اروم مي شد فرصت دادم تا گريه  كنه بعد كه اروم شد گفتم برام تعريف كن امير همشو بگو مي خوام بدونم چي شد  گفت دو روز پيش با زحمت و پرس .و جو از بچه هاي دانشگاه شماره نيكو رو گير اوردم  خيلي با خودم  كلنجار رفتم بالاخره بهش زنگ زدم خودمو معرفي كردم خيلي خشك و سرد گفت چي مي خواي گفتم بايد ببينمت گفتم دليلي نداره گفتم خواهش مي كنم خواهش مي كنم دليلشو رو هم بهت مي گم فقط نگو نمي شه نگو نه گفت خوب كجاو كي؟ گفتم امروز بعد از ظهر پارك رو به روي دانشگاه  گفت باشه گوشي رو قطع كرد كلي با خودم تمرين كردم كه چه جوري بهش بگم خلاصه بعد ظهر با دل شوره و نگراني اماده شدم زودتر از موعد  درمحل قرارمون حاظر شدم اما نيكو دير اماد وقتي هم امد گفت خواهش مي كنم حرفتو بگو من كار دار م بايد برم بهش گفتم باشه مي گم خواهش مي كنم بشين گفت من ايستاده راحت ترم واقعا سخت بود تمام حرفهاي توي دلمو سريع و تند بگم نفس عميقي كشيدم چشمامو و بستم بهش گفتم نيكو دوست دارم با من ازدواج كن. وقتي چشمامو باز كردم چشم هاي نيكو رو ديدم كه از تعجب گرد شده بود گفت دوستم داري؟ دوستم داشتي؟ بازم يه بازي ديگه بازم مي خواي ازارم بدي؟ بس كن بس كن .چرا مگه من؟ چه بدي به تو كرد؟ گفتم نيكو نه باور كن اين بازي نيست بي اختيار اشك از چشمام جاري شد بغضم تركيد بهش گفتم نيكو به خدا دوست دارم خيلي وقت اين حس داره اتيش به جونم مي زنه نيكو با من ازدواج كن من فقط با تو خوشبخت مي شم خيلي سرد و بي احساس گفت من دوست ندارم نمي تونم دوستت داشته

 

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31 ساعت 22:22  توسط  ه.ح | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  قسمت چهارم

 

  

اينقدر خسته بودم كه تا نزديكاي غروب خوابم برد فردا روز سختي رو داشتم چون از صبح تا ظهر دفتر مجله بايد مي رفتم و ظهر تا نزديك غروب دانشگاه كلاس داشتم چاره ايي نبود خدا خدا مي كردم بعد از اين همه سختي لا اقل    قبولم كنن.   ساعت حول و حوش 7 بعد از ظهر بود كه دلم بد جوري  گرفته بود لباس پوشيدم و از عزيز خدا حافظي كردم دلم مي خواست يك كم با خودم خلوت كنم پامو كه از خانه بيبرون گذاشتم خنكاي هوا تنم لرزوند اما يك كم كه راه رفتم به هوا عادت كردم تازه داشتم سر حال هم مي شدم مقصدم نا معلوم بود اما دلم مي خواست همينجوري قدم بزنم با خودم فكر كنم نمي دونتم چند ساعتي راه رفتم كه از درد پاهام متوقف شدم به ساعتم نگاه كردم ساعت 9 شب بود به خودم گفتم حتما عزيز نگرانم مي شه بهتره برگردم مسير برگشتنو خيلي سريع تر و تند تر طي مي كردم چون هم خسته بودم هم سرماي هوا اجازه نمي داد با خيال اسوده قدم بزنم همين جوري كه سرم رو پايين انداخته بودم به راهم ادامه مي دادم در مسير برگشت  اتوميل استاد رحمان رو ديدم كه به نظر مي رسيد با خانوداده هستن دلم مي خواست با دقت نگاه كنم ببينم شايد تو هم با هاشون باشي اما  به  خودم اجازه اين كار و ندادم به مسير ادامه دادم انگار داشتم مي سوختم ديگه از اون سرما خبري نبود هر وقت فريبا تو رو مي ديدم يا بهت فكر مي كردم انگار تمام تنم يك پارچه آتش مي شد  تب عشق بود خودمم هم از تعبير خودم خندم گرفت يه جوري شدم انگار يكي داره قلقلكم مي ده خوشم اومد هي با خودم تكرار مي كردم تب عشق ، ساعت تقزيبا نزديك به ده شب بود كه رسيدم خونه كاملا از چهره عزيز معلوم بود كه نگرانه اما دلش نمي خوات حرفي بزنه كه منو ناراحت كنه من كه نارا حتي عزيز رو ديدم با  لبخند بهش گفتم عزيز ببخشيد شرمنده مي دونم نگران شدي اما  ساعت با خودم نبرده بودم زمان از دستم رقت بود مي دونم نبايد بهش دروغ مي گفتم خوب يك دفعه اي به ذهنم رسيد و به زبانم جاري شد  عزيز  با اين كه دروغ منو باو.ر نكرده بود اما از نگراني در امد. خلاصه روزها و هفته ها و ماهها گذشت من توي كار جديدم كاملا راه افتاده بودم و كنترل امور رو به دست گرفته بودم  رفته رفته اوضاع به خوبي پيش مي رفت تقريبا اخراي ترم اول بودو خودمو اماده ي امتحانات ترم اول مي كردم خيلي سخت بود اما توكل بر خدا و عشق تو قدرت منو زياد مي كرد گاهي وقتا خودمم تعجب ميكردم چطوري مي تونم اينقدر تحمل داشته باشم كار تمام وقت كلاس درس امتحان من فقط روزي 2 يا 3 ساعت مي خوابيدم اما هرگز احساس خستگي و نا اميدي نمي كردم و همه اينها رو مديون عشق بودم مي دونم تو هم داري روزهاي پر استرسي رو پشت سر مي زاري از طرفي امتحانات پايان ترم واز طرفي نزديك شدن به زمان كنكور منم تمام اين روزها رو پشت سر گذاشتم باور كن  هر لحظه به يادت بودم و  برات از صميم قلب ارزو مي كردم كه به ارزوهاي قشنگت برسي امتحانات ترم اول  هم تمام شد و كار منم توي دفتر مجله از منشي گري به ويراستاري تغيير يافت و خيلي زود به كارم وارد شدم اگر چه كارم با رشته تحصليم ربطي به هم نداشتن اما من واقعا به اين حرفه علاقه داشتم و با عشق و علاقه كار مي كردم توي محيط كارم با خيلي از همكارام دوست و رفيق صميمي بودم خيلي ارتباط خوب و صميمانه ايي بين ما برقرار بود و همين موضوع كار رو براي ما لذت بخش و دوست داشتني مي كرد

كلاس هاي درسي من هم تقريبا به شكل تخصصي شروع شد بود و از ترم جديد واحدهاي تخصصي من شروع شد توي اين مدت با امير خيلي اخت شده بودم. اوابل با خودم مي گفتم ادم بي غم كه مي گن همين امير ،انگار كه توي دلش جز شادي چيزي نبود اما وقتي باهاش بيشتر اشنا شدم و سرصحبت رو با من باز كرد تازه متوجه شدم اي بابا باز صد رحمت به زندگي من درسته من هم سختي كشيدم بي پدري، بي مادري ،همش درد بود ،غم نداشتن همدم و همدل اما امير بد تر ازمن. امير در يك خانواده مرفح و پول داربه دنيا امده بود اما پدرش به فكر عيش و كيف خودش ومادرش هم بدتر از پدرش دنبال تفريح و سرگرمي خودش اين وسط امير اينگار وجود خارجي نداره به قول خودش صد شرف به مرده لا اقل شب پنجشنبه براش فاتحه مي گن اما پدر و مادرمن چي؟ نمي پرسن پسر زنده هستي مرده هستي تا حرف مي زنم و مي خوام دردمو بگم يه مشتي پول مي ريزن جلوم فكر مي كنن همه چيز پوله من پول نمي خوام من يه مادري مي خوام كه اگه دير رفتم خونه نگرانم باشه تب كردم پرستارم بشه پدري مي خوام كه با حضورش گرما بخش خونمون بشه  تكيه گاه من بشه سنگ صبورم بشه. گاهي وقتا موندم چطور با اين همه غصه هميشه مي خنده ازش پرسيدم بهم گفت   خنده من از خوشحالي نيست اين خنده از ته دل نيست اين خنده واسه بي غمي نيست واسه اينه كه نمي خوام كسي دردمو بدونه مي خوام زماني كه از اون خونه دورم به  هيچي فكر نكنم به هيچ چي  مي خوام براي لحظه ايي هم كه شده يادم بره چقدر تنهام خيلي با هم حرف زديم خيلي حرفا به من گفت از اين كه عاشق شده و اين عشق براش تازگي داره.جالب اينه كه عاشق دختري شده كه توي كلاس هميشه با هم دعوا و بگو مگو داشتن معمولا امير اذيتش مي كرد اگه اظهار نظر مي كرد يا مقاله ارائه مي داد
، وقتي بهم گفت عاشق نيكو شده تعجب كردم بهش گفتم تو عاشقش هشتي اينجوري در برابرش موضع مي گيري بهم گفت باور كن وقتي حرص مي خوره خوشگل تر مي شه دست  خودم نيست اما بد جوري عاشق چهره عصباني نيكو  هستم واسه همينه همش سر به سرش مي زام بهش گفتم خودشم مي دونه بهش  علاقه داري گفت نه جرات گفتنش  ندارم مي ترسم براي تلافي كارهاي منم شده دست رد به سينم بزنه از من خواست كمكش كنم من قول دادم هر كار بتونم براش انجام بدم خيلي دلم مي خواست از عشق تو براش بگم از اين كه سالهاست توي فكر و خيالم با تو زندگي مي كنم از اين كه به اميد روزهاي با تو بودن نفس مي كشم اما من معتقد بودم سرمايه هر دلي حرفايي كه واسه نگفتن داره شايد اشتباه باشه اما من دوست داشتم اين راز رو  تا زمان وصال حفظ كنم روزها و ماها به سرعت برق باد مي گذشت و من خودمو به اينده ايي كه براي خودم پيش بيني كرده بودم نزديك  تر  حس مي كردم من براي ثاينه  به ثاينه زندگيم برنامه ريزي كرده بودم حتي باورت مي شه؟ فريبا يه ليست  بلند بالا از جاها يي كه قرار بود با هم بريم براي خودم تهيه كرده بودم واي چه حسي داشتم وقتي تك تك اون كلمات رو مي نوشتم و يادادشت مي كردم تا از قلم نيفته.  شايد باورت نشه حتي چيزهايي رو كه دوست داشتم برات بخرم هم نوشته بودم. خيال تو رو داشتن چه حس خوب و قشنگي بود. ترم دوم هم تمام و تعطيلات تابستان شروع شد  خوب الان فرصت خوبي بود تا بيشتر به كارم برسم از طرفي عزيز رو خوشحال كنم و بهش بگم كه كار پيدا كردم  يه روز بعد ظهر بعد از اين كه حقوق گرفتم رفتم و براي عزيز يك هديه و يك بيلط رفت و برگشت به مقصد مشهد گرفتم با يك جعبه شيريني راهي خونه شدم به محض اين كه در زدم عزيز در رو باز كرد و وقتي منو با جعبه شيريني د يد گل از گلش شكفت گفت عزيز خيره چي شده گفتم اره خيره بريم تو تا برات بگم كاملا حس مي كردم عزيز بي تاب مشتاق شنيدن حرفاي من است بعد از اين كه لباس هاي بيرونم رو عوض كردم كنار عزيز نشستم دستش رو بوسيدم گفتم عزيز تو برا ي من هم پدر بودي هم مادر تو همه كس مني اين هديه مي دونم كم اما تو به بزرگي خودت ببخش عزيز من موفق شدم توي يك دفتر مجله استخدام بشم با حقوق خوب اينم شيريني كارم و يه سوپرايز ديگه هم برات دارم عزيز بين اشك و خنده پرسيد مادر سوپرايز چيه گفتم يعني اين كه........بعد بليط رو به دستش دادم عزيز به پهناي صورتش اشك مي ريخت منو تو اغوشش مي فشرد  با تمام وجود و از ته دل دوستش داشتم و برام عزيز بو د بهش گفتم عزيز تو رو خدا الان كه موقع گريه نيست خنديد گفت مادر همش از خوشحاليه پير شي مادر خوشبخت بشي خدا به هم عمر بده خوشبختي تو رو ببينم بغض گلومو گرفته بود اما خودمو نگه داشتم عزيز وقتي بليط رو نگاه كرد گفت من تنهابرم پس خودت چي؟ گفتم عزيز من ديگه شاغل شدم و چون تازه مشغول شدم نمي تونم درخواست مرخصي كنم تو برو برات بليط برگشت هم گرفتم دوست داشتي بيشتر بمون اما من طاقت دوري تو ندارم خلاصه لحظات شيريني بود لحظه ايي كه منو عزيز به تمام وجود از اين كه هميدگر رو داريم شاكر خدا بوديم فرداي اون روز عزيز عازم مشهد شد و من تنهاي تنها شدم وقتي از محل كارم به خونه برگشتم كاملا جاي خاليشو تو خونه حس مي كردم حس غريبي بود اين اولين بار بود كه اين همه تنها بودم  وقتي ادم تنها مي شه اينگار يه جورايي دلش نازك تر مي شه مرتب حال و هواي باريدن داشتم مثل بچه ايي كه مادرشو ازش گرفتن مثل كودكي كه ميون انبوهي از ادماي غريبه گم شده مثل غريبي كه هيچ كس حرفاشو نمي فهمه دلم مي خواست ببارم براي خودم براي تنهاييم و براي عشقم

براي دوري از تو فريبا براي ترديد و نگراني كه از عدم پذيرفته شدن توي امتحان عشق تو داشتم انگاري غم داره به سينم  چنگ مي ندازه حال خوبي نداشتم دير وقت بود اما تحمل هواي سنگين خونه رو نداشتم زدم بيرون ساعتها راه رفتم فكر كردم به خودم به عزيز به تو به اينده ايي كه مي خواستم فقط من و تو عزيز توش باشيم خوشبخت با هم اه فريبا چقدر نياز داشتم كه با كسي حرف بزنم با تو با ........ تو همين فكر و خيالات بودم كه به ياد امير افتادم  به خودم گفتم چطوره ازش بخوام تو مدتي كه عزيز نيست بياد پيشم حداقل شبا كه من خونه تنها هستم. تصميم گرفتم كه فردا تلفني ازش بخوام كه توي اين مدت كه من تنها هستم بياد پيشم. خستگي و گرسنگي امونم  روبريده بود  برگشتم خونه عزيز براي چند روزم غذا درست كرده بود كتلت هايي رو كه برام اماده كرده بود گرم كردم اما با اين كه گرسنه بودم اشتهاي خوردن نداشتم دو سه لقمه ايي كه خوردم سفره رو جمع كردم اماده خوايبيدن شدم صبح با صداي ساعت از خواب بيدار شدم اماده رفتن شدم تا ظهر نفهميدم زمان چطوري گذشت  بعد از صرف  ناهار  تلفن رو برداشتم و از امير خواستم كه توي اين مدت كه تنها هستم منو از تنهايي در بياره امير با كمال ميل پذيرفت بعد از ظهر وقتي از محل كارم به خونه بر مي گشتم يه مقدار خريد كردم

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21 ساعت 1:56  توسط  ه.ح | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نشان عشق

 

 

پسر جواني كه يكي از مريدان شيفته عارفي يود چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق اموخت . عارف نام او را( ابر نبمه تمام )گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيزاو را به همين اسم صدا مي زدند . روزي پسر نزد عارف امد و گفت كه دلباخته دختر اشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ايراز كند ؟ عارف از اير نبمه تمام  پرسيد چطور فهميدي كه عاشق شده ايي ؟

پسر گفت هر جا مي روم به ياد او هستم و قتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود در مجموع احساس خوبي به او دارم و براين باورم كه مي توانم بقيه عمرم را در كنار او زندگي كنم عارف گفت ( اما پدر او اشپز است و دخترك نيز مجبور است به پدرش در كار اشپزي كمك كند ابا تصور مي كني مي تواني با كسي كه براي يقيه همكلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي ان ها را تميز مي كند ازدواج كني؟

ابر نبمه تمام كمي در خود فرو رفت و بعد گفت به اين موضوع فكر نكرده بودم خوب اين نقطه ضعف بزرگي است كه بايد در نظر مي گرفتم .

عارف تبسمي كرد و گفت پس بدان كه عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت  نكن .

دو هفته بعد ابر نبمه تمام نزد عارف امد و گفت كه نمي تواند فكر دختر اشپز را ازسرش بيرون كند و هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فكر مي كند اول و اخرش به او ختم مي شود عارف تبسمي كرد و گفت اما دخترك نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر كار كلفت و ضخيم شده است به راستي يد نيست كه همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. ايا به زيبايي نه چندان زياد اون فكر كرده ايي؟ شايد علت اين كه تا الان ترديد كرده ايي و قدم پيش نگذاشته ايي همين كم بودن زيبايي او باشد ؟ پسر كمي در خود فرو رفت و گفت  حق با شما استاد اين دخترك كمي هم پير است و چند سال ديگر شكسته مي شود و ان وقت من بايد با يك مادربزرگ تا اخر عمر سر كنم.

عارف تبسمي كرد و گفت پس بدان كه عشق و احساس تو به اين دخترك هوسي زودگذر و التهابي گذرا بوده پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت نكن

پسرك راهش را كشيد و رفت . يكي از شاگردان خطاب به عارف گفت كه چرا بين عشق دو جوان شك و ترديد مي اندازد و مانع از جفت شدن ان ها مي شود . عارف تبسمي كرد و پاسخ داد هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست عشق لازم است و ابر نيمه تمام هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر اشپز دوست دارد.

بك ماه بعد خبر رسيد كه اير نيمه تمام بي اعتنا به عارف و اندرزهاي او درس و مشق را رها كرده و نزد دختر اشپز رفته و او را به همسري خود انتخاي كرده و چون شغلي نداشته است در كنار پدر همسر خود به عنوان كمك اشپز استخدام شده است. يكي از شاگردان نزد عارف امد و در مقابل جمع به بدگويي از ابر نيمه تمام  پرداخت و گفت اين پسر حرمت استاد ومدرسه را زير پا گذاشته است و يه جاي اموختن عشق و معرفت در حضور شما يه سراغ اشپزي رفته است . جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون كنيد.

عارف تبسمي كرد و گفت (ديگر كسي حق ندارد به كمك اشپز جديد مدرسه ابر نيمه تمام يگويد . از اين پس نام او (تمام اسمان) است اگر از اين به بعد من در مدرسه نيودم سوالات خود را در مورد عشق و معرفت از تمام اسمان پرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است كه به مرحله درك (تمام اسمان) برسيد . او اكنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و كردار خود نشان داده است.

 

(برگرفته از كتاب عشق، عاشق،معشوق)

 

دوستان  بعد ازخوندن اين داستان صادقانه فكر كنيم اگر عاشقيم عشق ما به اون مرحله رسيده كه ابرازش كنيم كه اگر نرسيده بي جهت  خود و ديگري رو به اسم عشق به نابودي نكشانيم

  

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14 ساعت 19:23  توسط  ه.ح | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  قسمت سوم

من خودمو به خونه رسوندم  عزیز مشتاق تر از همیشه  منتظر ورود من بود با ورودم شروع کرد به قربون صدقه رفتنم که الهی چنین شی چنان شوم طفلی سر از پا نمی شناخت انگار که سالهاست منو ندیده  شروع کرد به بوسیدنم دلم براش می سو خت و از صمیم قلب دوسش داشتم  بعد از مرگ پدر تنها کسانی که منو تنها نذاشتن و برای من از هیچ چیز ی دریغ نکردن عزیز و اقا جون بودن که اقا جون با رفتنش عزیز رو شکست تر و تن خسته تر از قبل کرد   خودش بارها گفته بود که اگه من نبودم بعد از اقا جون یک روز هم دوام نمی اورد همیشه ارزو داشتم به طریقی دلشو به دست بیارم و اونی باشم که اون می خوات  نمی دونم موفق بودم یا نه اما  همیشه  می گفت تو ارزوهای منو بر آورده کردی و خدا اگه پسرمو گرفت تو رو به من داد   بعد از خوردن ناهار تن خستمو به خواب سپردم و توی ذهنم تمام خاطرات اون روز رو مرور می کردم که خواب چشم هایم رو ربود  توی خواب  تو رو می دیم فریبا انقدر زیبا شده بودی که محو تماشای تو بودم  دلم نمی خواست از خواب بیدار بشم اما عزیز منو بیدار کرد منو تو حسرت دیدن تو گذاشت کاش این خواب ابدی بود تو هم برای همیشه در خواب من بودی  من به دیدن تو در خواب هم راضی بودم قلب بی قرارم ارام می شد لحظه لحظه رو ز به روز عشق تو در تمام تا رو پودم رخنه می کرد تمام وجودم از عشق تو لبریز بود دوری از تو این عذاب رو سخت و تلخ کرده بود با چشم بر هم زدنی یک ماه از شرو ع کلاسها می گذشت و من رفته رفته به اون محیط که یک روز برام غریب بود اخت می شدم و کلاس ادبیات برای منی که عاشق بودم شیرین ترین کلاس بود باور کن اگه تب چهل درجه هم داشتم سر کلاس استاد رحمان هیچ وقت غیبت نمی کردم هر بیت شعری که می خوند هر تشبیه و توصیف قشنگی می کرد انگار داره از تو می گه از عشق می گه درد مو تسکین می داد یه جورایی استاد رحمان برام هم دم بود هم دمی که دم نزده انگار از دل من می گفت  بعضی روزا کلاسهای من یه جوری بود كه نمی تونستم  زمانی که به مدرسه می ری سر راهت قرار بگیرم اما بعضی روزا که می تونستم و می دیدمت اون روز تا چند روز حا ل عجیبی داشتم  انگار رو ابرها بودم  مخصوصا از روزی که تو هم از عشقم با خبر شده بودی  تعلق خاطر بیشتری بهت پیدا کرده بودم با این که تو  دانشگاه دخترای خوب و زیبا  زیاد بودن اما هیچ کس  نمی تونست  حتی برای ثانيه اي فکرمنو به خودش مشغول کنه دلی که تو توش باشی دیگه جایی برای کس دیگری نداره  تو از جان شیرین هم برای من عزیزتر بودی و گذشتن از جانم اگر ممکن بود گذشتن از تو ناممکن من سالها رو با خاطره و یاد  تو گذرونده بودم عشق تو عشق امروز دیروز نبود عشقی بود که با تمام قوا در وجودم پا گرفته بود اه فریبا کاش برای یک بار هم که شده منو از عشق خودت مطمئن می کردی دیگه تحمل دوری از تو رو نداشتم  احساس مي كردم اگه تو يك روزي جواب رد به من بدي چه بر من مي گذره اصلا من تاب و تحملش رو داشتم يا نه اما نه نمي تونم تحمل كنم من مطمئنم كه اون روز كه بدونم تو ديگه مال من نخواهي شد روز اخر زندگيم باشه فربيا كاش از اتشي كه در دلم برپا كردي و ذره ذره مي سوزوندم خبري داشتي  يك روز قافل از همه جا وقتي از دانشگاه به خونه بر مي شگتم استاد رحمان رو سر خياباني كه يك سرش به كوچه ما ختم ميشد ديدم اولش هول شدم اما كمي به خودم مسلط شدم رفتم جلو با احترام سلام كردم استاد رحمان از ماشين پياده شد اونم با احترام و مهرباني جواب سلام منو داد و در اخرم از من خواست سوار شم تا منو برسونه تشكر كردم اما استاد بدون درنگ در ماشين رو باز كرد و گفت فريبا بابا جان اگه ممكنه برو صندلي عقب اقاي فخيم يكي از دانشجوهايي خوب من هستن مي خوام با ما همراه بشن تا برسونمشون با شنيدن اسم فريبا يك جوري شدم ياد تو افتادم فريبا اما وقتي فريباي استاد رحمان ا ز ماشين پياده شد تازه فهميدم همون فريبايي كه سالهاست در حسرت ديدارش اواره و درد به درم دختر استاد خودمون استاد رحمان براي چند دقيقه شو كه بودم نمي دونستم الان بايد چه عكس العملي از خودم نشون بدم چه كار بايد مي كردم چشممو به زمين دوختم خيلي سريع سلامت كردم و توي ماشين جا گرفتم وقتي استاد حركت كرد مدام با من از درس و دانشگاه و دوران دانشجويي حرف ميز د اما من انقدر غرق در افكار بودم كه اصلا متوجه حرفاي استاد نبودم فقط با تكان دادن سر حرفاي ايشون رو تصديق مي كردم واي فريبا چه حس خوبي داشتم براي اولين بار بودكه خودمو اينقدر به تو نزديك مي ديدم  كاش  زمان براي هميشه در اون لحظه متوقف مي شد كاش  كاش زبانم قدرت داشت تا يك بار ديگه در حضور چشمان غريبه ايي بگويم دوستت دارم فريبا اه فريباي من چقدر عشق شيرينه و چقدر تلخه انتظار فريباي من كاش مي دونستم در قلب  كوچك و عزيزت چه مي گذره كاش حتي يك درصد از عشقي كه من به تو داشتم تو هم به من داشته باشي همين براي من كافيه باور كن  براي يك لحظه به خودم اومدم ديديم خيلي از مسير  منزل خودمون دور شديم و خندم گرفت اما جلوي خنده خودمو گرفتم با تشكر از استاد خواستم ماشينو متوقف كنه تا پياده شم موقعي كه از ماشين پياده شدم به خودم جرات دادم كه نگاهي بهت بندازم واي فريبا چقدر زيباتر شده بودي صورتت كاملا گلگون شده بود يعني از چي بود خجالت و  يا جوشش عشق نمي دونم اما هر چي بود براي من لذت بخش و شيرين بود   وقتي از ماشين پياده شدم تمام بدنم توي تب داشت مي سوخت به خودم اومدم خيس عرق شده بودم نمي دونم چه جوري برات بگم اما يه حس خوب داشتم اما در عين حال شوكه بودم كه تقدير چه جوري ما امها رو بازيچه خود مي كنه چيزي كه من فكر نمي كردم فريبا ي من دختر استاد رحمان باشه دل تو دلم نبود          مي خواستم از همونجا تا خود خونه بدوم اسمتو تو رو فرياد بزنم وبگم فريبا خيلي دوستت  دارم دلم مي خواست انقدر اين جمله رو فرياد بزنم تا شايد باد به گوشت برسونه   توي همين رويا ها بودم كه ديدم جلوي در خونه هستم اصلا نفهميدم كي و چه جوري خودمو به خونه رسوندم  اه فريباي من اگه به من بگي كه منو پذيرفتي اگه بگي كه حتي به اندازه سر سوزني دوستم داري همه زندگيمو همه عمرمو  و همه چيزهايي كه دارم به پات مي ريزم باور كن فريبا.   چقدر  انتظار سخته  خدايا   تحمولموزياد كن صبرمو زياد كن خدايا يعني من تاب اين همه دوري رو دارم اخه به كي بگم چي تو دلمه اخه كي محرم تر از تو هست كي ؟ وقتي زنگ در رو زدم عزيز در ر و برام باز كرد حالم يه جور ي بود يه چيزي بين خواب    و بيداري اصلا نمي تونم توصيفش كنم اما هر چي بود رنگ رخساره خبر ميداد  از سر درون عزيز با  ديدنم دست و پاشو گم كرد گفت مادر چي شدي چرا اينقدر سرخ شدي نكنه تب داري اخ اخ بين چه عرقي كرده دست گذاشت رو پشونيمو گفت عزيزبرات بميره  از بس خودتو خسته مي كني مادر بيبين چه تبي داري بيا تو تا لباس بپوشم با هم بريم دكتر گفتم نه عزيز بخوابم خوب مي شم طوريم نيست از عزيز اصرار از من انكار بلاخره راضيش كردم  كه بزاره استرا حت كنم تا شايد  با استراحت بهتر بشم اخه خودم مي دونستم كه درد من با دارو و دكتر درمون نمي شه اما اخه چي مي تونستم به عزيز بگم نه كاري نه شغلي حتي هنوز درسم هم تموم نشده مطمئن بودم اگه با اين شرايط پا پبش بذارم موفق به جلب رضايت خانوادهات نمي شم بايد هر چه زودتر كاري براي خودم دست و پا مي كردم از فرداي اون روز  دنبال كار مي گشتم تا اينكه موفق به پبدا كردن يك كار نيمه وقت تو دفتر مجله شدم اونم  موقت و آزمايشي تا اگر از كارم راضي بودن يك قرداد يك ساله با من ببندند قرار شد به عنوان منشي از هفته اينده شروع به كار كنم هم خوشحال بودم از اينكه كارييدا كردم هم ناراحت از اينكه نكنه مورد تاييد شون قرار نگيرم و عذرمو بخوان   خلاصه با خودم عهد كردم هر جوري شده اين كار رو از دست ندم اگرچه هم كا ر و هم درس سخت بود اما فكر اين كه دارم لحظه به لحظه به اهدافم نزديك مي شم كلي خوشحالم مي كرد و توان و نيروي منو چند برابر .  بلاخره روز موعود فرا رسيد  خوشبختانه اون روز كلاس نداشتم و با ارامش خاطر مي تونستم به كارم برسم و صبح خيلي زود از خواب بيدار شدم البته خواب چه عرض كنم اصلا از شب قبل خوابم نبرده بود با كلي استرس و فكر و خيال عجيب مگه خواب هم به سراغ من مي امد اما با هر جون كندني بود يك ساعتي رو فكر كنم خوابيدم تن خسته از جا بيدارشدم  ناگفته نماند به عزيز از كارم چيزي نگفتم مي خواستم وقتي كه به توافق كاري رسيديم بهش همه چي رو بگم اينجوري خوشحال تر مي شد كمي بيشتر از روزهاي ديگه به خودم رسيدم و بهترين و مناسب ترين لباسي رو كه داشتم  پوشيدم و صبحانه خوردم و راهي شدم توي راه همش با خودم و خداي خودم راز و نياز مي كردم كه كمكم كنه تا به خوبي بتونم از عهده اين كار بر بيام وارد دفتر شدم انگار خيلي زود امده بودم چون به غير از من مشت قاسم كه ابدارچي اونجا بود هنوز كسي نيامده بود سلامي كردم رفتم پشت ميزي كه قبلا در مورد ميز كار و نحوه كارم به من توضيح داد ه بودن نشستم و منتظر شدم تا بقيه از راه برسن بالاخره همه اومدن و كار شروع شد هر كس طبق روال هميشه مشغول به كار شد و منم منتظر شدم كه كاري كه مربوط به منشي مي شه انجام بدم بعد از مدت كوتاهي سر دبير مجله اومد و از من خواست متني  رو كه ازقبل امده شده و غلط گيري شده بود رو تايپ كنم منم شروع به كار كردم اولش برام سخت بود اما همين كه دو سه صفحه اول رو تايپ كردم به قول معروف دستم روان شد و راحتر تايپ مي كردم تا پايان  وقت اداري علاوه بر كار تايپ كردن  به تلفن هاي كه هر از گاهي زنگ مي خورد جواب مي دادم و اگر لازم بود هر كدوم رو به اتاق خاصي كه مي خواستن وصل مي كردم اكتر تلفن ها براي در خواست  اگهي در مجله  بود  خلاصه اولين روز كاري با رضايت خاطر من و كارفرما به  پايان رسيد اگر چه خسته بودم اما حس خوب و قشنگي داشتم كه خستگي رو كم رنگ مي كرد وقتي به خانه رسيدم عزيز سفره ناهار رو اماده كرده بود منتظر من بود بوي غذاي عزيز فضاي خانه رو پركرده بود و من رو  كه گرسنه بودم بي طاقت مي كرد بعد از شستن دستو صورت كنار سفره رو به روي عزيز نشستم شروع كردم به خوردن  انقدر با اشتها مي خوردم كه متوجه نگاه هاي كنجكاو عزيز نشدم اخه سابقه نداشت من اينقدر با ولع غذا بخورم و اين مسئله توجه عزيز رو جلب كرده بود  وقتي متوجه شدم كه از سنگيني معدم سر رو بلند كردم و ديدم كه عزيز با خوشحالي داره منو نگاه مي كنه خودمم هم از اين حالت عزيز خندم گرفت گفتم چيه عزيز چي شده گفت هيچي مادر خيلي گرسنته انگار از قحطي فرار كردي؟ گفتم نه عزيز اخه اين غذا خيلي خوشمزه شده خنديد و گفت بخور مادر بخور جواني بايد بخوري تو نخوري پس منه پيرزن بخورم  بعد از كلي پر خوري  كمك عزيز كردم و سفره ناهار رو جمع كردم و كنار تلوزيون نشستم همينجور كه تلوزيون نگاه مي كردم خوابم برد  

 

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/09 ساعت 4:11  توسط  ه.ح | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمي خوام از  نا اميدي بگم كه اگر اميد نبود من نبودم من هستم پس هنوز اميدوارم هنوز منتظرم نه براي اون كه رفت اون كه رفت،  اوني كه پشت پا به همه چيز زد ،اون كه نموند ديگه بر نمي گرده كه اگر  بر گرده توي يه دل  ويرون جايي نداره . يه جايي مي فهمي كه زياد داري   اصرار مي كني، زياد داري مي شكني ،زياد داري احساستو خرج مي كني، اخرش چي؟ اخرش مي فهمي كه چقدر كم شدي، چقدر خرد شدي ،چقدر شكستي،  واسه كي؟ واسه چشمهايي كه نديد؟ واسه گوش هايي كه نشنيد. هر چقدر نزديك تر شدي  دورتر شد هر چقدر عاشق تر شدي بيزار تر شد ؟ اونجا است كه مي فهمي عشقي نبوده اون جا است كه مي فهمي احساست به بازي گرفته شده بعد مي شني گريه مي كني غصه مي خوري كه..............اي  خدا ديگه عاشق نمي شم لعنت به من اگر عاشقم بشم اره با خودت عهد مي بندي كه ديگه دل به دل هیچ ادمي نبندي

روزها و شب ها و ماه ها و سال ها مي گذره ،عاشق نمي شي مي جنگي با خودت با حست با قلبت، مي شي يه مجسمه از سنگ اما اون ته ته هاي دلت يه جوريي خودتو اينجوري دوست نداري دلت لك زده واسه شوريدگي دلت لك زده واسه عاشقي اخه مزشو چشيدي اخه واسه عشق گريه كردي سخته جنگيدن با خودت سخت مبارزه با احساست اما انقدر داغون شدي كه ديگه تحمل نداري ديگه ترسيدي اره از عشق وحشت داري دريچه هاي قلبتو بستي هر كه بهت مي گه من عاشقم بهش مي خندي مي گي باور نكن اما خودت خوب مي دوني دوست داري باور كنه دوست داري خودتم باور كني كه عشق هست . پس كجا است ؟ پس كجا است ؟ گم شده؟ كجا بايد پبداش كرد؟ ديگه به همه شك داري نمي دوني كي داره راست مي گه كي دروغ.   اخه چشم هاي ادما انقدر غبار گرفته كه ديگه نمي شه عكس دلاشون توش ديد. ديگه جمله دوست دارم بي معني ترين واژه دنيا شده ؟  چرا اين همه بد شديم؟ چرا شكستن دل ادما برامون اسون شده ؟ چرا بازي كردن با احساس ادما برامون عادت شده؟  نمي دونم چرا اينا رو مي گم شايد يه شكايته يه شكايت از يه دل شكسته  شايد يه روزي يكي پيدا بشه كه  جواب دلي كه شكست و خرد شدو  به اتيش كشيده شد رو بده   شايدم يه درد و دله واسه گوشهايي كه مي شنوه و چشم هايي كه مي بينه  و قلب هايي كه هنوز از حرارت عشق گرمه

 

 

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01 ساعت 19:42  توسط  ه.ح | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                     حکایت عشق

   

     خواب دبدم شبی امدی در خوابم   خواب شیرینی بود ارمیدی کنارم

     در خیالم رازها بود که یه تو می گفتم    یادم اید ان شب که به تو من گفتم

     عاشقم عاشق باش بهتر از جان من    تو به من خندیدی خنده ات تیری شد

     به دل پر دردم و ندانستی تو ز چه رو غمگینم   غم ان بی مهری به دلم چنگ می زند 

     و نفس در سینه بی شماره می زد   وقتی من می گفتم به چه شوق و شوری

    که تو را می خواهم تو ز من رنجیدی  کاش می فهمیدی که چه دردی دارد

    زهر خند تلخت چه نوایی دارد    من که عاشق بودم با همه یک رنگی

    تو به بادم دادی با همه صد رنگی  تو زمن پرسیدی زچه رو غمگینی

   کاش می دانستی درد این دل از چیست  از دلای سنگی یا غم دلتنگی است

   دل که عاشق شد میتلا می گردد مبتلا شد جام بلا می گردد   در این دنیا در این دوران 

   کسی ازعشق نمی گوید    نه در خواب و نه در رویا 

   کسی از دل نمی گویدهمه بی یار می گردنند کسی سودا نمی خواهد

   دل عاشق نمی خواهد دمی با خود می گویم که عشق افسانه ایی بوده

   که با لیلی و با مجنون  با شیرین و با فرهاد حکایت گشته و رفته

 

 

 

 

ادامه مطلب

 ________________________________________________________________________

نوشته شده در شنبه 1387/04/29 ساعت 16:7  توسط  ه.ح |